گفتگوی زیروبم با علی سجادی کارگردان دوباره زندگی

– فقط زندگی‌ای که در خودم درست کرده‌ام را دوست دارم
– عجیب‌ترین واکنش، واکنش شهرام جزایری بود!
– رنگی‌ترین جایی که تا به حال دیده‌ام اسپانیا است

ندا کشاورز- مستندها را معمولا عده خاصی دنبال می‌کنند و به عبارتی خوششان می‌آید اما «دوباره زندگی» مستندی از جنس دیگر است؛ از جنسی همه‌پسند. میخکوب می‌شوید با دیدن این عبارت که: «آیا شما برای چنین روزی آماده شده‌اید؟» همین چند ثانیه تمرکز روی مستندی ساده و صادقانه رسالتش را در مورد شما انجام می‌دهد و با خودتان فکر می‌کنید که آیا آماده شده‌اید؟!. از سیدعلی سجادی، کارگردان مستند می‌خواهم خودش را بیشتر معرفی کند، همانطور که مشغول آماده کردن یکی از بخش‌های مستند برای پخش در همان روز است می‌گوید: 
متولد ۲۵ فروردین ۱۳۶۳ هستم و رشته کارگردانی و کارشناسی سینما خوانده‌ام. دوران جنگ شش ماهه بودم که با خانواده‌ام از ایران به کشور یونان رفتیم و تقریبا حدود شانزده سال خارج از ایران و در کشورهای متعدد زندگی کرده‌ام. علاقه زیادی به سینما داشتم و در دانشگاه آمریکایی‌ها مدیریت می‌خواندم، درسم را نیمه‌کاره رها کردم  و در سن ۲۴ سالگی به ایران برگشتم و رشته سینما را انتخاب کردم. ترم اول استادی به نام آقای محمدی داشتم که برای ساخت اولین فیلم کوتاهم خیلی تشویقم کردند و باعث شدند ایده مصاحبه در قبر به ذهنم خطور کند و وقتی که این ایده را برای شبکه سوم مطرح کردم به شدت استقبال کردند و بعد از آن کار تلویزیون را ادمه دادم.
گفتگوی زیروبم با علی سجادی کارگردان دوباره زندگی 

– در حوزه تصویر تنها تجربه مستند آنهم کارگردانی دارید؟

پارسال کاری به نام «خورشید نیمه شب» با آقای شهاب حسینی داشتم که ایشان به من گفتند شما چقدر برای بازی خوب هستید و خودشان تهیه‌کننده فیلم بودند و من به عنوان یکی از بازیگران نقش اصلی این تجربه را داشتم که در کنارشان ایفای نقش کنم. کلا عاشق هنر هستم و از قلم، تصویر، عکس، صوت و همه این ابزار برای رساندن پیام به دوستانم استفاده می‌کنم.

– با توجه به گذراندن تحصیلاتتان خارج از کشور، ادامه تحصیل در ایران برایتان دشوار نبود؟

نه وقتی که به ایران برگشتم به دانشگاه علمی کاربردی رفتم که اصلا کنکور هم نمی‌خواست.

– چرا اینهمه دغدغه‌تان پرداختن به مقوله «مرگ» است؟

من به واسطه سفرهایم و اینکه در بچگی بسیاری از عزیزانم از جمله دایی‌ها، پدر بزرگ و مادر بزرگم را از دست داده‌ام، همیشه از خانواده‌ام سؤال می‌کردم اینها کجا می‌روند و هیچوقت جواب درستی نمی‌گرفتم، تا اینکه در نوزده سالگی وقتی روسیه بودم، پدرم تماس گرفت و گفت که یک ماهی هست که از تو بی‌خبرم و خواب دیده‌ام لباس سفید مثل کفن پوشیده‌ای و داری می‌روی… بعد از برگشتم به ایران هم مادرم گفت: «بابا برای همه قبر خریده و برای تو هم خریده.»، با خودم گفتم با آن خواب و این خرید قبر حتما قرار است بمیرم و داستان برایم خیلی جدی‌تر شد.

– در پروسه «دوباره زندگی» به جوابی هم رسیدید که برایتان قانع‌کننده باشد؟

 واقعا چند سال طول کشید تا بتوانم با این مقوله کنار بیایم. اینکه خودم را بیشتر بشناسم. من در این چند ساله خیلی با خودم کلنجار رفتم. «میان مقبره‌ها راه می‌روم تا شاید حرف‌های زیستم را عوض کنم. وقتی که به بهشت زهرا رفتم و قبر خودم را دیدم مدام به خودم در آینه نگاه می‌کردم و به درون خودم و به کتاب‌های ششصد سال پیش مثل نهج‌البلاغه، مولانا و حافظ رجوع کردم و ورق زدم و به این جمع‌بندی رسیدم که پدیده مرگ چقدر زیباست، می‌بینی، لمس می‌کنی، لذت می‌بری ولی باید بگذری…
گفتگوی زیروبم با علی سجادی کارگردان دوباره زندگی

– از چه چیزی باید بگذری؟

از اینهمه زیبایی، فریبندگی، آسایش، پستی، سیاهی و سفیدی، از همه اینها باید عبور کنیم. من به این نتیجه رسیدم که همه‌ی فهمیدن، بخشیدن است. تمام چیزهایی که داری را باید رها کنی و به مرحله سبک شدن برسی و پرواز کنی. نباید علاقه شدید به هم داشته باشیم…

– حتی به نزدیک‌ترین‌هایمان؟

حتی علاقه به همسر. به همین لایک‌ها، مدال‌ها و اسکارها نباید دل بست. احساس می‌کنم که اینها همه‌اش باد است چون زیباترین جاهای این دنیا را دیده و گشته‌ام و این دنیا دیگر برای من جذاب نیست، من فقط زندگی‌ای که در خودم درست کرده‌ام و پر از زندگی و عشق است را دوست دارم. مرگ برای من مثل درب اتاق خواب است که از طریق آن وارد پذیرایی می‌شوم و به شدت می‌ترسم زمانی که وارد این پذیرایی بشوم آراسته نباشم یا اینکه در اتاق خواب مدام نخوابیده باشم و خیرم به دیگران رسیده باشد و در مقابل خالقم سربلند باشم. 
گفتگوی زیروبم با علی سجادی کارگردان دوباره زندگی

– یعنی به تعبیر مهمانی رفتن از مرگ رسیده‌اید؟

بله… همه ما به این مهمانی بزرگ و عظیم و مجلل دعوت می‌شویم. باید کفش‌هایمان را واکس بزنیم، مسواک بزنیم و بوی خوبی بدهیم، من خودم از همه غافلتر هستم، نمی‌خواهم کسی را نصیحت کنم. من این برنامه را با مردم تجربه می‌کنم و ممنون مردم هم هستم که کمکم می‌کنند. این کار حتی با بودجه مردم ساخته می‌شود، در سایت هم نوشتیم و شماره کارتی گذاشتیم تا مردم هم در حد توانشان کمک کنند. 

– یعنی برنامه سفارش جایی نیست؟

این برنامه برای فضای مجازی و یا شبکه تلویزیونی و یا سیستم و دستگاهی نیست و اگر این برنامه در ایران هم ساخته نشود می‌روم جای دیگری و این برنامه را می‌سازم. این برنامه برای کسانی است که خداجو هستند و دوست دارم آنها را جذب کنم و با آنها همسفر شوم.

– قرار است این برنامه همچنان ادامه داشته باشد؟

بله، تنها برای ماه رمضان نیست.

– چرا اینقدر ملموس و صریح به مرگ پرداخته‌اید؟ نعش‌کش و تابوت و…؛ لازم بود اینهمه ترسناک به این جریان بپردازید؟

ما سری اول مردم را توی قبر می‌بردیم که آن حالت ترسناک‌تر بود، الان یک پله عقب‌نشینی کرده‌ام. اینکه ترسناک است نمی‌دانم دیگر چطور باید رفتار کرد؟ احساس می‌کنم بعضی‌ها دوست دارند گول‌شان بزنیم. من همیشه غافلگیرانه سراغ مخاطبین رفتم و گفتم یک استودیو سیار داریم، در واقع از صفت ابزاری استفاده کرده‌ام برای اینکه طرف را به واقعیت نزدیک کنم و به هدفم برسم. اینطور مخاطب را جذب کردم حالا بعضی‌ها ناراحت می‌شوند و می‌ترسند که مشکل خودشان است. 

گفتگوی زیروبم با علی سجادی کارگردان دوباره زندگی

– به راه‌های دیگری فکر نکردید؟

با همین رویه هم می‌گویند که داری شعار می‌دهی، دیگر غیر از این نمی‌شد. مگر اینکه بعدها تصمیم بگیرم. فعلا این روال بد نبوده و جواب هم داده است.

– بدترین واکنشی که در این سری از برنامه داشتید چه بود؟

بدترین واکنش نداشتم. فقط گفتند وااا این توو بخوابم؟؟؟!!! نهههههه این چه کاریههههه!!!!. از نظر من خیلی عادی است این واکنش‌ها. سری قبل که آدم‌ها را به قبر دعوت می‌کردم به اندازه کافی فحش شنیده‌ام و پوستم کلفت شده است. می‌گفتند که مشکل روانی داری و حالت بد است! 

– بنظرتان چرا برای آدم‌ها این موضوع عجیب است؟ 

چون به برنامه‌های کلیشه‌ای عادت کرده‌ایم و این برایشان عجیب است که توی تابوت دراز بکشند و به خودشان فکر بکنند. همه دوست دارند جلوی دوربین حرف بزنند ولی من از آنها می‌خواهم که حرف نزنند و در را می‌بندم و می‌گویم سکوت کنند.

– تا کنون شده کسی در این روند از عصبانیت یا ترس کارش به آب قند برسد؟

عجیب‌ترین واکنش، واکنش شهرام جزایری بود. ایشان به شدت با اینکه به برنامه بیاید موافق بود و به برنامه هم آمد ولی وقتی که داخل ماشین رفت و در را بستیم آنچنان به شیشه زد و واکنش عجیبی نشان داد که من خیلی متاثر شدم. بعد که مصاحبه تمام شد گفتم: «آقا شهرام چرا اینکار را کردی؟»، گفت: «راستش من به شما اعتماد نداشتم و ذهنیت خوبی اول به شما نداشتم، چون یک بار من توی همچین اتاقکی بودم و زندگی کرده‌ام و احساس عدم امنیتش برایم عجیب و وحشتناک بود.» با خودشان فکر کرده بودند که ما به بهانه یک کار مستند نکند بلایی سرشان بیاوریم! بخاطر اتفاق‌هایی که برایشان افتاده بود هنوز این استرس در وجودشان بود و من سردی و یخی را توی وجودش دیدم.

– آرام‌ترین آدمی که تا الان برای ضبط برنامه داشتید چه کسی بود و چه تعبیر و تفسیری داشت؟

آدم‌های آرام زیاد بودند، انگار به آرامش رسیده بودند و نشان شده بودند. انگار این برنامه صدایشان کرده بود و من صدایشان نکرده بودم. اول غافلگیر می‌شدند ولی انگار برای این کار آماده بودند تا در این برنامه حرفی بزنند و خودشان هم راضی بودند. از صد نفری که زنگ منزلشان را می‌زدم نود نفرشان موافقت کردند.

– کم‌سن و سال‌ها بیشتر استقبال می‌کردند یا افراد مسن؟

جوانترها خیلی راغب‌تر بودند، سن‌های بالاتر کمتر سوار ماشین می‌شدند.

– فکر می‌کنید چرا؟

این طبیعی است. ضرب‌المثلی را شنیده‌ام که «هر کسی که سنش بالاتر می‌رود بیشتر به دنیا وابسته می‌شود»، فکر می‌کنم بخاطر همین است. 

گفتگوی زیروبم با علی سجادی کارگردان دوباره زندگی

– کمی از استقبال چهره‌ها و هنرمندان از این مصاحبه‌ها برایمان بگویید…

با بعضی که از نزدیک صحبت می‌کردم خیلی استقبال کردند، مثل آقای جعفری جوزانی که وقتی با ایشان درمیان گذاشتم که قرار است مستندی با این مضمون بسازم شماره بسیاری از هنرمندان را در اختیارم گذاشتند و اکثر هنرمندان هم قبول کردند که احساس می‌کنم این لطف خد ااست. آقای امین حیایی ساعت دو شب آمد و توی قبر دراز کشید و مصاحبه کرد و هزار توامان هم از ما پول نگرفت.  در سری اول دوباره زندگی من فقط بیست و چهار سالم بود، این چیزی جز لطف خدا نیست.

– مستند شما بدون وقفه ادامه داشت؟

نه، سال ۸۸ سری اول پخش شد و سال ۹۲ دوباره سیزده قسمت پخش شد و کات شد تا الان که سال ۹۵ است.

– کمی از علایق و آرزوهایتان بگویید…

سفر، عکاسی، نقاشی، موسیقی و کلا هنر جزو علایق هستند. یکی از آرزوهایم دیدن شفق قطبی است که همین روزها به امید خدا به حقیقت می‌پیوندد. عاشق کشف کردن، دیدن و شنیدن هستم. عاشق رنگم و از اینکه شهرم تهران خاکستری است و رنگ ندارد ناراحت هستم. حتی لباس‌ها هم رنگ ندارند و بی‌رنگ و رو هستند.  

– رنگی‌ترین جایی که تا به حال رفته‌اید کجا بوده است؟ 

اسپانیا… مملو از رنگ‌های زرد، قرمز، آبی، سبز است. تیپ‌هایشان، در و دیوارها، سفره‌ها و حتی غذاهایشان هم رنگی است. غذاهای ایرانی همه تیره هستند مثل قورمه‌سبزی که سبز تیره است یا قیمه و آبگوشت که قهوه‌ای تیره هستند. در ایران رنگ خیلی کم است.

– شما اینقدر که به رنگ علاقه دارید به نقاشی هم علاقه‌مند هستید؟

عاشق نقاشی و موسیقی هستم و تار می‌زنم. 

– موسیقی و نقاشی را به صورت آکادمیک یاد گرفته‌اید یا دلی بوده است؟

دلی بوده و یک  دوره خیلی کوتاه آموزش‌هایی دیده‌ام ولی بداهه و دلی این کار را انجام می‌دهم و حس بسیار لذت‌بخشی هم دارد.

– به چند زبان زنده دنیا مسلط هستید؟

به چند زبان مختلف دنیا تا حدودی مسلط هستم و مشکلم را می‌توانم حل کنم ولی از همه مسلط‌تر اول زبان مادری‌ام زبان انگلیسی است.

– جریان تغییر اسمتان چه بود؟

۵ سال پیش از سرزمین عجیبی برگشتم. با اینکه خیلی اعتقاد محکمی نداشتم پا به حرم حضرت علی واقع در نجف گذاشتم چون فقط شنیده بودم.نمی‌توانم توصیف کنم، نمی‌توانم توضیح بدهم اما فقط می‌توانم بگویم  تا به امروز که سی کشور جهان را گشتم هیچ کجا مانند اتمسفر حرم حضرت امیر من را تسخیر نکرده بود. هیچ وقت قلبم آنقدر تند تند نمی‌زد. از سفر عراق  که برگشتم بدون اینکه به کسی چیزی بگویم اسمم را از (میلاد) به (علی) تغییر دادم. شناسنامه، گذرنامه و همه مدارکم را… مادرم وقتی متوجه شد گفت: «بی‌خود اسمت را عوض کردی، من اسمت را گذاشته بودم میلاد!» پدرم گفت: «موقعی که به دنیا آمدی ۱۳ رجب تولد حضرت علی بود و خواستم اسمت علی باشد اما مادرت ممانعت كرد، تا اينكه امروز بعد از ٢٥ سال  خودت اسمت را عوض كردی، تبريك مي‌گویم.
مادر همچنان من را «میلاد» و پدرم «علی» صدا می‌زنند و من هم به هر دو می‌گویم: جانم!؟

گفتگوی زیروبم با علی سجادی کارگردان دوباره زندگی

– آیا قصد دارید بازیگری را به طور جدی ادامه بدهید؟

اگر ببینم می‌توانم موثر باشم حتما؛ به پیشنهاد آقای شهاب حسینی بازیگری و مجری‌گری را به صورت جدی ادامه می‌دهم.

– فیلم‌هایی که تا به الان بازی کرده‌اید؟

در فیلم کما یک سکانس با محمدرضا گلزار همبازی شدم. در فیلم به رنگ ارغوان هم نقشی کوتاهی داشتم و در یک سکانس گیتار زدم و در فیلمی به تهیه‌کنندگی آقای شهاب حسینی هم نقش پررنگی داشتم که تجربه‌ای عالی بود چون خیلی چیزها از شهاب یاد گرفتم و همیشه مدیون او هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *