خاطراتی از هنرمندان (قسمت پنجم)

خاطراتی از هنرمندان (قسمت پنجم)

حبیب سماعی و سنتور سحرآمیزش

مادام پری کلاس باله را توسعه داد و دریابیگی همان جا در عمارت نیمه تمام اپرا کلاس هنرپیشگی باز کرد که از شاگردان معروف او می توانم «جهانگیر تفضلی» و دوست و همکلاسی فقیدم «مجید محسنی» یاد کنم مجید هر وقت از کلاس برمی گشت .
توضیح می داد که چگونه و در چه شرایطی اپرا شروع به کار خواهد کرد و این اپرا که ظاهراً رقیب اپراهای وین است سرنوشت من و تو را به کلی عوض می کند.

منظورش این بود که من هم برای گذراندن دوره هنرپیشگی نام نویسی کنم ولی این مسئله برای من امکانپذیر نبود چون خانواده ام با این کار موافق نبودند.

به هر حال چند ماه بعد از افتتاح کلاس تئاتر شهرداری دریابیگی و شاگردانش نمایش «یحیی نبی» را روی صحنه آوردند که مورد توجه قرار گرفت ولی همزمان با این نمایش کارهای ساختمانی اپرا تعطیل شد. می گفتند مهندس آلمانی مرتکب یک اشتباه بزرگ شده و بنای اپرا و سقف بزرگ و مدور آن ممکن است روزی بر سر تماشاگران فرو بریزد.

مدتها بین شهرداری و کمپانی آلمانی که مسئول ساختن بنای اپرا بود گفتگو ادامه داشت در این احوال کلاس تئاتر دریابیگی تعطیل شد و محل اپرا به یک خرابه تبدیل گردید بطوری که اهالی خیابان فردوسی زباله های خود را در آن می ریختند.

سرانجام پس از شهریور بیست و خروج رضا شاه از ایران بنای نیمه ساز اپرای شهرداری را که مبالغ هنگفتی خرج آن شده بود خراب کردند و به جایش بنای بانک رهنی را ساختند.

پیش از آنکه بنای اپرا خراب شود من و مجید محسنی اغلب به داخل آن می رفتیم و مجید برای من شرح می داد که صحنه در کجا قرار می گیرد و درهای ورودی و خروجی در کدام سمت خواهند بود گاه روی بام بلند آن قدم می گذاشتیم یک سقف مدور آهنین داشت، بالکن و لژهای مخصوص و خیلی چیزها که تا آن زمان در تئاترهای ما مرسوم نبود.

و روزی که بنا را خراب کردند من و مجید ساعتها ایستادیم و اشک ریختیم شاید برای آرزوهای خاک شده خودمان. زمستان سال ۱۳۱۶ من مبتلا به دیفتری شدم و در خانه بستری بودم در آن زمان هنوز واکسن دیفتری وجود نداشت و پزشکان با بعضی داروهای متداول مثل کلرات بیماران را علاج می کردند که البته بسیاری از مبتلایان تلف می شدند.

در آن شب سرد برفی، مادرم نگران حال من بود و پدرم از حیاط بیرونی گاه و بیگاه حال مرا می پرسید حدود ساعت هشت بعداظهر بود که من در رختخواب بیماری سخت بی تابی می کردم.

ناگهان در باز شد و شوهر خواهرم «ستوان زمانی» همراه برادرش «جلال زمانی» و حسین یاحقی به اتفاق دو نفر دیگر وارد شدند که یکی از دو نفر لباس افسران ژاندارمری به تنش بود و دیگری مردی بود با قدی کوتاه و چشم و ابروی مشکی و نافذ و چهره ای تکیده.

ستوان زمانی آن دو نفر ناشناس را به من اینطور معرفی کرد: سرکار ستوان «حبیب سماعی» برادر محبوبه خانم همسر برادرم و آقای «مهدی غیاثی» سرهنگ زمانی اضافه کرد که: حبیب استاد سنتور است و مهدی استاد ضرب حسین یاحقی گفت دوستان به مهدی لقب جالبی داده اند آقای منورالفکر. همه نشستند و سفره کوچک شام پهن شد حضرات می گفتند و می شنیدند و می خندیدند.

مخصوصاً آقای منورالفکر خیلی خوشمزگی می کرد دندان عاریه اش را با زبان جلو می داد به طوری که قیافه اش خیلی مضحک می شد. بعد از شام یاحقی ویولن را برداشت.

و قطعه ای در اصفهان نواخت آن وقت نوبت به حبیب سماعی رسید سنتور را با مهارت عجیبی می زد و مهدی غیاثی او را همراهی می کرد
کمی بعد حبیب با دو دانگ صادی گرمی که داشت شروع به خواندن این ابیات کرد:
دل به یار بی وفای خویشتن
دادم و دیدم سزای خویشتن
زخم فرهاد و من از یک تیشه بود
کو به سر زد من به پای خویشتن

ساز عجیب و صدای گرم حبیب چنان مرا مسحور کرده بود که دیگر درد گلو را احساس نمی کردم یک وقت متوجه شدم و دیدم از رختخواب بیرون آمده و در کنار حبیب نشسته ام. سرهنگ زمانی می گفت حبیب عاشق دلخسته «پروانه» خواننده معروف آن زمان بوده که گویا به بیماری سل درگذشته است.

حبیب بخاطر پروانه صدای او را در دو صفحه گرامافون با سنتور همراهی کرده است که این دو صفحه در آرشیو رادیو ایران هم وجود نداشت بعدها که رادیو تلویزیون تأسیس شد خانمی به نام «خاطره پروانه» در برنامه های وزارت فرهنگ و هنر شرکت می کرد که می گفتند تنها دختر پروانه فقید است.

همان شب حبیب سماعی به اصرار سرهنگ زمانی شعری را که پروانه خوانده بود و در دستگاه شور زمزمه کرد:
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
و من با این آواز به خواب رفتم. وقتی چشم باز کردم میهمانها رفته بودند و اطاق پر از دود شده بود.
از آن شب به بعد اغلب حبیب به خانه ما می آمد گاه تنها و گاهی با یاحقی و مهدی غیاثی حالا دیگر با هم دوست شده بودیم .

هرچند حبیب به قول دوستانش بداخلاق و بدقلق بود ولی بعدها فهمیدم که آدمی است بسیار حساس که با بعضی از آدمهای ناجور سر سازگاری ندارد.

همیشه می گفت این دوستان ظاهری برای اینکه از وجود من و سازم استفاده کنند مرا به دام اعتیاد انداختند. هیچ وقت آنها را نمی بخشم. حبیب طبعی بلند داشت .  بذال و دست و دلباز بود و هرگز در ازای ساز زدن از کسی پول نمی گرفت.

از آنجا که علیل المزاج و کم حوصله بود نمی توانست با شاگردانش سر و کله بزند با این حال پنج شش تن را آنچنان تعلیم داد که دست کمی از خودش نداشتند.

ادامه دارد…

منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
آموزش آواز در آموزشگاه موسیقی همراز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *