گفتگوی زیروبم با استاد داریوش اسدزاده

از لاله‌زار تا شانزه لیزه با استاد داریوش اسدزاده

– من تاریخ تئاتر و سینمای این مملکت هستم

– خطاب به آقای روحانی گفتم: افرادی را در رأس کار ما بگذارید که از خودِ ما باشند

– وقتی فیلم تمام شد، خودم می‌خواستم از خجالت زیر صندلی بروم

بی‌شک داریوش اسدزاده یکی از گنجینه‌های هنر و فرهنگ این سرزمین و به قول خودش تاریخ تئاتر و سینمای این مملکت است و از هرچه گمان کنی با معلومات‌تر، هنرمندتر و بزرگ‌منش‌تر است. یکی از روزهای گرم مرداد ۹۵ تیم زیروبم متشکل از مرضیه جعفری(کارگردان، تصویر و تدوین)، انسیه چراغعلی و سهند داداشی‌نسب (گفتگوکنندگان) با هماهنگی وهاب امانی (عکاس) به منزل استاد داریوش اسدزاده رفتند تا لحظاتی از بودن در محضر استاد و گفتگو با ایشان را به تصویر بکشند که بخشی از این مستند را مکتوب و اینجا تقدیم نگاهتان کرده‌ایم.

– استاد شما متولد چه سالی هستید؟

من متولد اول آذر سال ۱۳۰۲ هستم.

– نخستین تصاویری که از دوران کودکی‌تان در ذهن دارید، به چند سالگی‌تان برمی‌گردد و اصلا چه شد که از کرمانشاه که متولد آنجا هستید، به تهران نقل مکان کردید؟

پدرم ارتشی بود و هر یکی دوسال بخاطر ماموریت در یکی از شهرستان‌ها بود؛ به گونه‌ای که خواهران و برادرانم، هرکدام در یکی از شهرستان‌ها به دنیا آمدند و من هم در کرمانشاه به دنیا آمدم ولی بیشتر از ۳-۴ سال آنجا نبودیم چون پدرم اهل تهران بود و بعد به تهران منتقل شد و همین جا ماندیم.

دوره دبستان را از تهران، خیابان ری، مکتب دارالفنون شروع کردم. بعد دبیرستان تجارت دارایی خواندم، بعد به دانشکده رفتم که نتوانستم تمام کنم چون در خدمت وزارت دارایی بودم و به من در شهرستان ساوه ماموریت دادند. در زمان مرحوم مصدق بود که به آنجا رفتم، دو سال آنجا بودم و دیگر نتوانستم سال آخر دانشکده حقوق‌ام را به پایان برسانم.

سال ۱۳۴۶ به آمریکا رفتم و آنجا فیلمی را بازی کردم و به تهران بازگشتم اما مجدد به آمریکا رفتم و در یکی از دانشگاه‌های آنجا مشغول کار شدم؛ بعد به تهران آمدم و مدارکم را ارائه دادم و درجه یک دکتری‌ام را اینجا گرفتم و الان هم مرتب مشغول کار و نگارش کتابی در مورد تهران قدیم هستم.

– نقطه عطف و چراغ راهتان که موجب شد به صورت جدی وارد حرفه بازیگری شوید، کجا بود؟

تقریبا ۱۶-۱۷ سالم بود و پدرم برای اینکه من را تشویق کند به تئاتری به نام “سعادت” می‌برد. آنجا سنتی‌ها در ماه تابستان کار می‌کردند و من از اولین بار، چشمم با کارهای سنتی باز شد و عاشق این کار شدم که اینجا نقطه شروع کارم بود. پدرم می‌گفت اگر درست را خوب بخوانی و نمره خوبی بگیری، شب جمعه دوباره به تئاتر می‌برمت.

خاطره‌ای از این جریان دارم: آن موقع “مهدی مصری” در تماشاخانه سعادت، سیاه بازی می‌کرد و استادکار سیاه‌بازی هم بود. سال‌ها گذشت، من دوره ۴ساله مدرسه تئاتر را دیده بودم و وارد تماشاخانه تهران شده بودم و بعد کارگردان، نویسنده و بازیگر شدم و یک مدتی هم مدیر داخلی تماشاخانه تهران شده بودم. یک روزی در دفتر بودم که گفتند آقای مهدی مصری آمده و می‌خواهد نزد بچه‌های اتاق گریم و هنرپیشه‌ها برود. گفتم خب بگویید بیاید، مهدی مصری به اتاق گریم و نزد هنرپیشه‌ها رفت و من هم به آنجا رفتم و دیدم آنجا نشسته است و چشمش هم خوب نمی‌دید. رفتم کنارش نشستم و با هم صحبت کردیم و گفتم چه عجب این طرف‌ها آمدی؟ گفت دیگر نمی‌توانم کار کنم و خیلی کم کار می‌کنم. گفتم تو در این کار استادی و من از تو این کار را یاد گرفتم و تو باعث شدی که من به این کار آمدم. گفت چطور؟ گفتم در تماشاخانه سعادت که بودی، من به آنجا می‌آمدم و عاشق کار تو شدم و تو من را به این روز و بدبختی انداختی(با خنده).

گفتگوی زیروبم با استاد داریوش اسدزاده

– چرا بدبختی؟ این صفای وجودتان است و مردم واقعا عاشق شما هستند.

کار ما این است دیگر. من ۷۳ سال است که دارم کار می‌کنم. فقط عاشق آن محله‌ام. این زندگی من است که می‌بینید، هیچ چیزی ندارم. من تاریخ تئاتر و سینمای این مملکت هستم. یعنی از سال ۱۳۲۰ که تئاتر دائمی در این مملکت پایه‌گذاری شد، من آنجا بودم.

– اولین کار تئاترتان را بخاطر دارید؟

بله، سال ۱۳۲۲ بود که خدابیامرزد معزالدین فکری را، نمایشی به نام “لیلی و مجنون کمدی” گذاشته بود، من نقش یک مامور جهنم را بازی می‌کردم. ما در تئاتر استخوان‌هایمان خورد شد. تقریبا قبل از انقلاب تئاتر کار نمی‌کردم که بعد به آمریکا رفتم و ۱۰ سالی را آنجا بودم و مطالعه کردم و وقتی برگشتم دیگر موقعیت ایجاب نکرد که تئاتر کار کنم. هنوز عضو هنرپیشگان پیوسته تئاتر هستم و من را در تمام مراسم‌شان دعوت می‌کنند. تمام تئاترهایی که روی صحنه است را می‌بینم. خودم عاشق تئاتر هستم و آرشیو نمایش‌نامه‌های تئاتری که نوشته‌ام را هنوز هم دارم.

– از دیدگاه خودتان، بهترین نمایش‌نامه‌ای نوشتید، کدام بوده است؟

یک نمایش‌نامه کمدی به نام “چمدان” و یک نمایش‌نامه پلیسی، که نوشته بودم که خب به عللی دیگر نمی‌توانم کار کنم و برخی از دوستان به اصرار آنها را خواستند که داده‌ام بخوانند و اگر توانستند بروند کارگردانی‌اش کنند، که نمی‌دانم بتوانند یا نه، چون وضع الان ما، با گذشته فرق می‌کند. آن موقع یک عده هنرپیشه بودند که تئاتر ماهیانه به آنها حقوق می‌داد و آنها بازی می‌کردند. و لی الان فرق کرده است، حامی مالی لازم است که بتواند مخارج اولیه را تامین کند، مجوز کار، سالن و غیره می‌خواهد و در کل دردسر زیادی دارد.

– در زندگی فلاش بک به گذشته می‌زنید که گذشته و فراز و فرودهای زندگی‌تان را مرور کنید؟

گاهی‌اوقات بله. می‌گویند آدم که پیر می‌شود، بیشتر به گذشته فکر می‌کند. باور کنید من بعضی شب‌ها خوابم نمی‌برد و تا ۵-۶ صبح بیدار هستم و به گذشته فکر می‌کنم و به همین دلیل می‌نویسم که از فکر بیرون بروم.
گفتگوی زیروبم با استاد داریوش اسدزاده

– سینمای امروز را چطور ارزیابی می‌کنید؟

بطورکلی سینما بستگی به زمان خودش دارد، مثلا در سال ۱۳۰۸، اوگانیانس فیلمی به نام “آبی و رابی” ساخت که از نظر حال چیز مسخره‌ای است چون نه نور درست بود، نه بازی، نه داستان و نه تکنیک، ولی برای مردم آن زمان با آن سطح فکر و سوادشان جالب و قشنگ بود. کمی جلوتر بیاییم، “دختر لر” در سال ۱۳۱۲، را الان نگاه کنید، از نظر دوبله، صدا و داستان چیز جالبی نیست ولی آن موقع یادم است که برای تماشای این فیلم سه کیلومتر صف می‌کشیدند. آن مردم و آن سینما و آن زمان با هم همخوانی داشت. فیلم‌هایی که قبل از انقلاب ساخته می‌شد مثلا ۹۰ تا فیلم بود که فقط ۵-۶ تایش خوب بوده، حالا هم همان ساخته می‌شود و ۵-۶ تایش فقط خوب است. سینمای الان ما افت کرده است.

– یعنی حالت نزولی بوده؟

بله حالت نزولی بوده، اوایل انقلاب خوب بود و به مرور که جلو آمدیم افت کرد تا به اینجا رسیدیم.

– الان باید چه کرد؟ چه فضایی را باید انتخاب و روی آن سرمایه گذاری کرد؟

روزی از من دعوتی کردند که رئیس جمهور وقت آقای روحانی هم حضور داشتند و ناهاری در خدمتشان بودیم، همین بحث شد و من گفتم به سینما توجه کنید، به هنرمندان کمک کنید، این فرهنگ یک جامعه است ولی به آن توجه نمی‌کنند. افرادی را در رأس کار ما بگذارید که از خودِ ما باشند. اگر افرادی را بگذارید که این کاره نباشند تا بخواهند با آن آشنا شوند و بدانند کار فیلمبردار و نور پرداز چیست، داستان چه است، هنرمند و بازیگر که هست، ۲-۳ سال طول می‌کشد و عمری می‌گذرد. به هرحال افت کردیم، شما می‌دانید چه فیلم هایی از طرف وزارت ارشاد ساخته می‌شود ولی دیده نمی‌شود!

– از کتاب در دست نگارشتان درباره تهران قدیم بگویید.

خیلی از دوستان و نویسندگان در مورد تهران قدیم، چیزهایی نوشته‌اند، که برخی کمی غلو کرده‌اند و برخی حقیقت را ننوشته‌اند. من آن چیزهایی را می‌گویم که دیده‌ام و آثارش بوده است. مثلا از سال ۱۳۰۷ به بعد را من کامل می‌توانم برایتان بگویم زیرا آن زمان ۶-۷ سالم بود و دیگر کم کم چیزها را می‌فهمیدم.

– یعنی این کتاب حاصل چند سال تجربه است؟

این کتاب در حدود ۸۰ سال تجربه است. در تهران قدیم مثلا در مورد باغ لاله‌زار بگویم که باغ بسیار بزرگی بوده و من حدودش را تعیین کردم و نوشتم، روزی لاله‌زار محل گردش و تفریح بوده و بزرگترین چیزش هم تماشاخانه تهران بوده که خودم آنجا بودم. حالا مشغولم ان‌شاءلله اگر عمری باشد آن را تمام کنم. چند کتاب دیگر هم به نام‌های “سیر در تاریخ تئاتر ایران” و “تماشاخانه‌های تهران” نوشته‌ام.

گفتگوی زیروبم با استاد داریوش اسدزاده

– تاکنون پیش آمده که در این حرفه، دلگیر شوید؟

بله خیلی ولی خب مجبورم بگذرم، بیایم خانه خودخوری کنم، شب هم خوابم نبرد و در خودم بریزم. مثلا ۶ ماه کار می‌کنی ولی پولت را نمی‌دهند و امثال این جریانات.

– استاد نقل‌قول معروفی بین پیشکسوتان این عرصه است که ما خاک صحنه خوردیم، معنی این جمله از زبان شما شنیدنی و جذاب است، خاک صحنه خوردن یعنی چه؟

خب این خیلی حرف است، من زمانی در تئاتر، سیاهی لشکر بودم. از مدرسه تئاتر به مدت ۴ سال دوره دیده بودم و در تئاتر هنوز سیاهی لشکر بودم و فقط یک خطی می‌گفتم یا می‌گفتند کمک این دکوراتور باش، من ۲ بعد از نصف شب از خانه بیرون می‌آمدم و دکور را رنگ می‌زدم، صحنه را جارو می‌کردم، کمک دکوراتور یا نقاش بودم. عاشق این خاک صحنه بودم، از ۸ صبح تا ۱۲ شب آنجا بودم. خاک صحنه که می‌گویند یعنی به این هنر خدمت کنی، شیدا باشی. درست مثل کسی که شعر می‌گوید یا می‌نویسد، چقدر در موردش می‌خواند و کار می‌کند. اما مثلا طرف از کوچه می‌آید می‌رود جلوی دوربین! این هنرمند نیست که!

حالا میلیون ها هنرمند پیدا شده‌اند که درواقع هنرمند نیستند چون تا خاک صحنه را نخورده باشند و زجر نکشیده باشند، هنرمند نمی‌شوند. هنرمند باید باسواد باشد و مدام در حال مطالعه باشد چون هنر تمام نمی‌شود، هنر دریا است.

– در لحظلاتی که خیلی ناراحت بودید، چه چیزی شما را سرپا نگه می‌داشت و به شما انگیزه و انرژی می‌داد؟

مجبور بودم طاقت بیاورم، به امیدی که باید ادامه‌اش بدهم.

– الحمدلله کارنامه هنری شما بسیار بلند بالا است…

خب ما مردم خوبی داریم، هرچه بگویم کم گفته‌ام، خیلی مردم خوب و نجیبی داریم، آنها می‌بخشند. فیلمی را کار کردم که وقتی آن را افتتاح می‌کردند، خودم هم با تماشاچی آن را دیدم، وقتی فیلم تمام شد، خودم می‌خواستم از خجالت زیر صندلی بروم.

– چرا استاد؟

چرا ندارد، بی‌معنی بود. وقتی بلند شدم، یکی از تماشاچی‌ها مانده بود و به من گفت آقای اسدزاده چرا این فیلم را بازی کردی؟ گفتم نفهمیدم، شاید برای پولش بوده، شاید دستکاری شده، شاید تدوین اشتباهی رفته… نمی‌دانم! من از شما معذرت می‌خواهم.

– یکی از تاثیر گذارترین کارهای شما، مجموعه خانه سبز بود که در کنار شادروان خانم خیرآبادی و استاد خسرو شکیبایی، در آن نقش‌آفرینی کردید، از خاطرات آن دوران برایمان می گویید.

من از آن دوره برای شما چه بگویم؟ خدا بیامرزدش، روزها دیر می‌آمد، یادم است ما ۲ بعد از ظهر تا ۴ بعد از نصف شب کار می‌کردیم. خب برای خودش استادی بود و قابل‌احترام، کسی چیزی نمی‌گفت و می‌نشستیم تا بیاید و کار شروع شود. یک روز ساعت چهار آمد، گفتم خسرو بیا آن اتاق، دوتا چای هم بیاور می‌خواهم با تو درددل کنم، گفت: ناراحتید؟ کسی چیزی گفته؟ گفتم نه، خودم می‌خواهم با تو حرف بزنم، ببین همه می‌آیند و می‌نشینند و منتظر تو هستند، من از همه خجالت می‌کشم، من می‌آیم و تو هنوز نیامدی، گفت آخر نمی‌توانم بیایم؛ گفتم من از تو بدترم ولی می‌آیم، ببین خسرو اگر این دفعه دیر بیایی من رو به رویت می‌ایستم و آن روز مرگ من است که جلوی تو بایستم چون خوشم نمی‌آید که جلوی بقیه تو را خراب کنم. گفت چشم. خلاصه رفتیم بیرون و بیژن پرسید چه شد؟ گفتم درست شد. فردا سر ساعت آمد، به او گفتم هر وقت می‌خواهی دیر بیایی بگو که من هم دیر بیایم. ۶-۷ روز به موقع آمد ولی یک روز دیر آمد، سرش را انداخت پایین سلام کرد و به اتاق رفت. ناراحت شدم، به اتاق رفتم، هیچ چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم که گفت نمی‌توانم…نمی‌توانم.

– در این اتمسفری که امروزه نفس می‌کشیم، قشرهای مختلف جامعه کم و بیش درگیر فضای مجازی شده‌اند، نگاه شما به این ماجرا چگونه است؟

مجبورم تماشا کنم، خیلی چیزها را می‌بینم، خیلی چیزها را می‌شود شناخت؛ صبورم، حس می‌کنم و رد می‌شوم.

– این درگیری ممکن است چه چیزهایی را از جوان‌ها بگیرد؟

این بستگی به آن جوان دارد، بعضی‌ها صبور هستند و رد می‌شوند، برخی طغیان می‌کنند، برخی هم پناه می‌برند به کارهای ناشایست.

– خیلی قدردان و سپاسگزاریم که وقتتان را در اختیار زیروبم گذاشتید.

خواهش می‌کنم، افتخاری بود.

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *